|
چقدر حالم بده
بازم خاطره ی کثیفش اومد تو مغزم بازم قلب نیمه جونم در اومد واااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیییییییییییییییگه بسسسسسسسسسسسسسسه کثااااااااااااافت پسسسسسسسسسسسست عوضضضضضضضضضضضضی آشغااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال با زندگیم بازی کردی خیلی لجنی وااااااای آدم پست تر از تو نیست میخوام با صدای گرفتم فریاد بزنم همه بفهمن چقدر کثیفی امشب ...... امشب یخ کردم سردمه میلرزم اشک میریزم مینویسم سبک شم خسته ام خسته ام خستتتتتتتتته داغونم کردی میفهمی؟ ولی ..... ولی نه تقصیر اون نیست تقصیر خودمه من خوبی کردم من مردم من قبر شدم من به آخر رسیدم من پوسیدم حیف حیف حیف!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 16:26 توسط -|-EMO-|- |
در آستانه ی غروب غم انگیز آفتاب و در فراسوی شب سرد و تاریک و آن زمان که پادشاهی سیاهی بر سپیدی غلبه میکند در شبی پر از درد خوابی مرا با خود میبرد به اعماق خیال مرا به آنجایی میبرد که آرزویش را داشتم الان شبی دیگر است مدت زمانی میگذرد که دیگر در میان آدمیان نیستم شهر من گورستانیست تاریک و خانه ی من قبریست که سالهای نه دور و نه نزدیکی در آن زندگی میکنم تنها چیزی که برایم مانده است قلبیست شکسته که به دست او دادم و با خود برد معلوم نیست کجا برد! HAPPY VALENTINE واسه همه ی عاشقا آرزوی خوشبختی میکنم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 15:39 توسط -|-EMO-|- |
چشام خیسه خیسه
بازم یادم افتاد اه نمیدونم چرا هرچی گریه میکنم تموم نمیشه اگه گریه نکنم خفه میشم بغض تو گلوم نمیزاره نفس بکشم تازه یاد اون خاطره های سیاهم افتادم اون آخرین روزو خوب یادمه تنها روز شیرین زندگیم اون روز بود رفتم ته باغ یادمه خیلی سرد بود درست مثل الان بود یک روز زمستونی دستام میلرزیدند نشستم پشت به دیوار یک ذره فکر کردم خاطره هاشو مرور کردم اه چقدر پست بود دفتر خاطراتم کنارم بود میخواستم آخرین روز زندگیمم توش بنویسم بعد با خودم دفنش کنم! دستمو بردم تو جیبم تیغی رو که خیلی وقت پیش میخواستم ازش استفاده کنم رو در آوردم الان دیگه وقتش بود.... گرمای خون رو حس کردم رو دستم چقدر لذت بخش بود آروم آروم فهمیدم بدنم بی حس شده وااااااای چقدر منتظر این لحظه بودم آخ یادم رفت اشکم کمتر شده الان وقتشه برم تو قبرم دیر وقته بازم باید با خاطره هام بخوابم!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 1:35 توسط -|-EMO-|- |
از تو خونه اومدم بیرون
نفسم در نمیومد بغض گلومو گرفته بود اینقدر اشک تو چشام جمع شده بود که همه جا رو تار میدیدم یعنی هنوزم که هنوزه باید باور کنم که دیگه نمیبینمش؟ باید باور کنم که دستای گرمشو دیگه نمیتونم حس کنم؟ وای خدا چرا من؟چرا همیشه منو انتخاب میکنی؟صدامو میشنوی یا نه؟با تو هستما ۱ ذره هم سرتو پایین بنداز منو ببین خسته شدم چقدر گریه کنم؟چقدر صدات کنم؟صدام دیگه در نمیاد روز و شب کارم شده زار زدن بابا منو ببین دیگه گوش کن صدامو میشنوی نکنه تو هم رو تخت پادشاهیت نشستی میام اون بالا بالاها دم در قصرت اینقدر گریه میکنم تا صدامو بشنوی تا دوباره برش گردونی پیشم!!!!! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 19:22 توسط -|-EMO-|- |
|
| ||||||